از خاطرات یک جنین!

تا چند وقت پیش نبودم اما حالا زندگی مشترکم را شروع کردم و فعلا برای مسکن، رحم را برای چند ماه اجاره کردم........البته به محض تمام شدن مهلت صاحب خانه مرا بیرون می اندازد و تمام وسایلم را هم می گذارد توی کوچه!


اظهار وجود:
هنوز کسی از وجودم خبر ندارد .البته وجود که چه عرض کنم .هرچند ساعت یکبار تا می خواهم سلول هایم را بشمرم همه از وسط تقسیم می شوند و حساب و کتابم به هم می ریزد.


زندان :
گاهی وقت ها فکر میکنم مگه چه کار بدی کردم که مرا به تحمل یک حبس 9 ماهه در انفرادی محکوم کرده اند ؟؟؟؟!!!!!!!!!


فرق اینجا با آنجا :
داشتم با خودم فکر می کردم اگه قراربود ما جنین ها به جای رحم مادر در جایی از بدن پدرها زندگی می کردیم چه اتفاقاتی می افتاد:
- احتمالا در همان هفته های اول حوصله شان سر می رفت و سزارین می کردند !!!
- کشوی میزشان را از طریق هل دادن با شکمشان می بستند !!!
- اگر ویار می کردند باعث به وجود آمدن قحطی می شد!!!
- به خاطر بی توجهی تا لحظه زایمان هم سراغ دکتر نمی رفتند و احتمالا در اداره وضع حمل می کردند!!!
- اگر بچه توی شکمشان لگد می زد ،آنها هم فورا توی سرش می زدند تا ادب شود !!!


بلوتوث:
امروز موقع سونوگرافی هرچی برای دکتر دست تکون دادم که از من عکس نگیر نفهمید،الان حسابی نگران شدم می ترسم عکس هایم پخش شوند چون از نظر پوشش اصلا در وضعیت مناسبی نبودم


اعتمادسازي:
امروز همش می خواستم بروم گشت و گذار اما مادر اینقدر نگران گم شدن من است آنچنان مرا با بندناف بسته است که نمی گذارد دور شوم


موج مکزیکی:
اینکه بعضی وقتها حسابی قاط میزنم به خاطر امواج موبایل است.مادرم،نمی شود به احترام من کمتر اس ام اس بازی کنی؟ فردا روز اگر نوار مغزیم مملو از موج های مکزیکی بود، تقصیر خودت است …! راستی از پارازیت ها چه خبر؟!


سکوت سرشار از ناگفته هاست:
از بس به خاطر سکوت اینجا عقده ای شدم که تصمیم گرفتم به محض تولد فقط جیغ بزنم تا تخلیه شوم.....


چندبار مصرف:
لابد شنیده اید که یک نفر می رود و از فروشنده می پرسد که آقا نان یک بار مصرف دارید؟و فروشنده میخندد و می گوید مگر نان چند بار مصرف هم داریم؟؟
خواستم بگم اصلا هم خنده دار نیست اینجا هر چیزی که به من برسد دوبار مصرف است!!!!


جغرافیای بدن:
فکر کنم در قطب جنوب هستم چون در این مدت اینجا همیشه شب است....


رخصت :
خب کم کم باید گلویم را برای گریه آماده کنم می خواهم چهار گوشه رحم را ببوسم و با لگدی که به در و دیوار میزنم برای خروج رخصت بخواهم .
مادرم ممنونم...........دیگر مزاحم نمی شوم.....


اولین نفس:
کمی استرس دارم همین طور که به لحظه خروج نزدیک می شوم قلبم تندتر می زند .همه چیز دارد از یادم می رود و احساس میکنم بعد ها چیزی از اینجا به خاطر نمی آورم ..........آخ یک نفر دارد مرا بیرون می کشد .................آهااااای من که هنوز حرفهایم تمام نشدههههههههههههه...

[ چهارشنبه 25 اردیبهشت1392 ] [ 16:52 ] [ نیلوفر ] [ ]


جای خالی

ﭼﻪ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﺍﺳﺖ.........ﺳﻮﺍﻝ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ!!!
ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ "ﺟﺎﯼ ﺧﺎﻟﯽ" ﺭﺍ ﭘﺮ ﮐﻨﯿﺪ........
ﻣﻦ ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻢ............
ﺟﺎﯼ ﺧﺎﻟﯽ "ﺗﻮ" ﺭﺍ ﭘﺮ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ!!!...


[ چهارشنبه 25 اردیبهشت1392 ] [ 16:27 ] [ نیلوفر ] [ ]


یعنی می شود....

یعنـــی می شود روزی برســـد.
کـــــه بیایــی. . .
مــرا در آغــــوش بگیری
بخواهم گله کُــــنم ....
بگویی هیــــــس . .
همه کابـــوس ها تمـــــــام شد ...
در گوشـــــــم بگویـی:
بــرای همیشه مالـــــه مــن شُـدی...


[ چهارشنبه 25 اردیبهشت1392 ] [ 16:17 ] [ نیلوفر ] [ ]


هی با تو هستم...

هی با تو هستم...

با خود خودت...

با تویی که دلم رو بردی....

اما.................

[ سه شنبه 17 اردیبهشت1392 ] [ 17:57 ] [ نیلوفر ] [ ]


دلتنگتم...............

دیشب از دلتنگیت بغضی گلویم را شکست

 

گریه ای شد بر فراز ارزو هایم نشست

 

من نگاهت را کشیدم روی تاریخ غزل

 

تا بماند یادی از روزی که بر قلبم نشست.... 

[ سه شنبه 17 اردیبهشت1392 ] [ 11:38 ] [ نیلوفر ] [ ]


سادگی ام از ته دلبستگیم پیدا بود........

من نه عـاشق بـودمـ و نـه آلـودهـ بـه افـکار پـلید

من بـه دنـبـال نـگاهے بـودمـ کـه مرا

از پس دیـوانـگے امـ مے فـهمیـد !

و خدا مے دانـد ...

سادگـے از تـه دلـبستـگے امـ پـیـدا بـود ...


[ سه شنبه 17 اردیبهشت1392 ] [ 11:10 ] [ نیلوفر ] [ ]


خدایا دلگیر نشو از من ....

خدا دلگیر نشو از من ته نامردیه دنیات

 

فقط اینو ازت میخوام خلاصم کن از این دنیات

 

خدا دلگیر نشو از من ته نامردیه دنیات

 

بیا حرفامو باور کن دیگه خستم از این دنیات

[ سه شنبه 17 اردیبهشت1392 ] [ 11:8 ] [ نیلوفر ] [ ]


نفس...


هـــــــر نفـــس ،

درد اســـت که میکشـــم !!!

ای کــاش یا بـــــــــــودی ،

یـــــا اصـــلا نبودی !!!

ایـــــن که هســـتی

و کنــــارم نیســــتی ...

دیـــــــــوانه ام میکنــــــــــد . . . .

 

[ سه شنبه 17 اردیبهشت1392 ] [ 11:6 ] [ نیلوفر ] [ ]


خوشحالم.......

خیلی خیلی خوشحالم........

ممنون خدا جوووووووووووووووووووووووون

[ یکشنبه 15 اردیبهشت1392 ] [ 11:18 ] [ نیلوفر ] [ ]


عشق یک طرفه...


هر روز…

 

این عشق یکطرفه را طی میکنم…

 

یکبار هم تو گامی بدین سو بردار…

 

نترس…!

 

جریمه اش با من!


 

[ شنبه 24 فروردین1392 ] [ 19:35 ] [ نیلوفر ] [ ]


چندشم میشوداز لک انگشت دروغ....

شیشه نازک احساس مرا دست نزن !


چِندشم می شود از لک انگشت دروغ !!!

آن که میگفت که احساس مرا می فهمد …

کو کجا رفت ؟ که احساس مرا خوب فروخت !


 

[ شنبه 24 فروردین1392 ] [ 19:32 ] [ نیلوفر ] [ ]


چقدر خوبه.....

چقدر خوبه وقتی با عشقت قهر می کنی..

بر خلاف میلت میگی دیگه دوست ندارم نمی خوامت

این جمله رو بشنوی :

غلط کردی چه بخوای چه نخوای
مال منی !!

[ جمعه 23 فروردین1392 ] [ 14:50 ] [ نیلوفر ] [ ]


راستی...

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

 

نوشته هايم را مي خواني…

 

 

 و مي گويي: چه زيبا!

 

 

راستي…

 

 

دردهاي آدم ها زيبايي دارد…؟!؟!؟!

[ جمعه 23 فروردین1392 ] [ 14:48 ] [ نیلوفر ] [ ]


ساعتی چند رفیق؟!!!!....

پراز بغضم شانه ات ساعتی چند رفیق؟؟؟


[ جمعه 23 فروردین1392 ] [ 14:37 ] [ نیلوفر ] [ ]


دروغ های مادرم...

"فرزندم برنج بخور، من گرسنه نيستم." و اين اوّلين دروغي بود که به من گفت.
زمان گذشت و قدري بزرگتر شدم. مادرم کارهاي منزل را تمام مي‎کرد و بعد براي صيد ماهي به نهر کوچکي که در کنار منزلمان بود مي‏رفت. مادرم دوست داشت من ماهي بخورم تا رشد و نموّ خوبي داشته باشم. يک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهي صيد کند. به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهي را جلوي من گذاشت. شروع به خوردن ماهي کردم و اوّلي را تدريجاً خوردم.
مادرم ذرّات گوشتي را که به استخوان و تيغ ماهي چسبيده بود جدا مي‎کرد و مي‎خورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است. ماهي دوم را جلوي او گذاشتم تا ميل کند. امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت:
"بخور فرزندم؛ اين ماهي را هم بخور؛ مگر نمي‎داني که من ماهي دوست ندارم؟" و اين دروغ دومي بود که مادرم به من گفت.


قدري بزرگتر شدم و ناچار بايد به مدرسه مي‎رفتم و آه در بساط نداشتيم که وسايل درس و مدرسه بخريم. مادرم به بازار رفت و با لباس‎فروشي به توافق رسيد که قدري لباس بگيرد و به در منازل مراجعه کرده به خانم‎ها بفروشد و در ازاء آن مبلغي دستمزد بگيرد.
شبي از شب‎هاي زمستان، باران مي‏باريد. مادرم دير کرده بود و من در منزل منتظرش بودم. از منزل خارج شدم و در خيابان‎هاي مجاور به جستجو پرداختم و ديدم اجناس را روي دست دارد و به در منازل مراجعه مي‎کند. ندا در دادم که، "مادر بيا به منزل برگرديم؛ ديروقت است و هوا سرد. بقيه کارها را بگذار براي فردا صبح." لبخندي زد و گفت:
"پسرم، خسته نيستم." و اين دفعه سومي بود که مادرم به من دروغ گفت.


به روز آخر سال رسيديم و مدرسه به اتمام مي‎رسيد. اصرار کردم که مادرم با من بيايد. من وارد مدرسه شدم و او بيرون، زير آفتاب سوزان، منتظرم ايستاد. موقعي که زنگ خورد و امتحان به پايان رسيد، از مدرسه خارج شدم.
مرا در آغوش گرفت و بشارت توفيق از سوي خداوند تعالي داد. در دستش ليواني شربت ديدم که خريده بود من موقع خروج بنوشم. از بس تشنه بودم لاجرعه سر کشيدم تا سيراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و "نوش جان، گواراي وجود" مي‏گفت. نگاهم به صورتش افتاد ديدم سخت عرق کرده؛ فوراً ليوان شربت را به سويش گرفتم و گفتم، "مادر بنوش." گفت:
"پسرم، تو بنوش، من تشنه نيستم." و اين چهارمين دروغي بود که مادرم به من گفت.
بعد از درگذشت پدرم، تأمين معاش به عهده مادرم بود؛ بيوه‎زني که تمامي مسئوليت منزل بر شانهء او قرار گرفت. مي‏بايستي تمامي نيازها را برآورده کند. زندگي سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بوديم. عموي من مرد خوبي بود و منزلش نزديک منزل ما. غذاي بخور و نميري برايمان مي‏فرستاد. وقتي مشاهده کرد که وضعيت ما روز به روز بدتر مي‏شود، به مادرم نصيحت کرد که با مردي ازدواج کند که بتواند به ما رسيدگي نمايد، چه که مادرم هنوز جوان بود. امّا مادرم زير بار ازدواج نرفت و گفت:
"من نيازي به محبّت کسي ندارم..." و اين پنجمين دروغ او بود.


درس من تمام شد و از مدرسه فارغ‎التّحصيل شدم. بر اين باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسئوليت منزل و تأمين معاش را به من واگذار نمايد. سلامتش هم به خطر افتاده بود و ديگر نمي‏توانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زود سبزي‎هاي مختلف مي‏خريد و فرشي در خيابان مي‏انداخت و مي‏فروخت. وقتي به او گفتم که اين کار را ترک کند که ديگر وظيفهء من بداند که تأمين معاش کنم. قبول نکرد و گفت:
"پسرم مالت را از بهر خويش نگه دار؛ من به اندازهء کافي درآمد دارم." و اين ششمين دروغي بود که به من گفت.
درسم را تمام کردم و وکيل شدم. ارتقاء رتبه يافتم. يک شرکت آلماني مرا به خدمت گرفت. وضعيتم بهتر شد و به معاونت رئيس رسيدم. احساس کردم خوشبختي به من روي کرده است. در رؤياهايم آغازي جديد را مي‏ديدم و زندگي بديعي که سراسر خوشبختي بود. به سفرها مي‏رفتم. با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بيايد و با من زندگي کند. امّا او که نمي‏خواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت:
"فرزندم، من به خوش‏گذراني و زندگي راحت عادت ندارم."
و اين هفتمين دروغي بود که مادرم به من گفت.


مادرم پير شد و به سالخوردگي رسيد. به بيماري سرطان ملعون دچار شد و لازم بود کسي از او مراقبت کند و در کنارش باشد. امّا چطور مي‏توانستم نزد او بروم که بين من و مادر عزيزم شهري فاصله بود. همه چيز را رها کردم و به ديدارش شتافتم. ديدم بر بستر بيماري افتاده است. وقتي رقّت حالم را ديد، تبسّمي بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشي بود که همهء اعضاء درون را مي‏سوزاند. سخت لاغر و ضعيف شده بود. اين آن مادري نبود که من مي‎‏شناختم. اشک از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداري من بر آمد و گفت:
"گريه نکن، پسرم. من اصلاً دردي احساس نمي‎کنم." و اين هشتمين دروغي بود که مادرم به من گفت.
وقتي اين سخن را بر زبان راند، ديدگانش را بر هم نهاد و ديگر هرگز برنگشود. جسمش از درد و رنج اين جهان رهايي يافت.
اين سخن را با جميع کساني مي‎گويم که در زندگي‎اش از نعمت وجود مادر برخوردارند. اين نعمت را قدر بدانيد قبل از آن که از فقدانش محزون گرديد.
اين سخن را با کساني مي‎گويم که از نعمت وجود مادر محرومند. هميشه به ياد داشته باشيد که چقدر به خاطر شما رنج و درد تحمّل کرده است و از خداوند متعال براي او طلب رحمت و بخشش نماييد.
مادر دوستت دارم. خدايا او را غريق بحر رحمت خود فرما همانطور که مرا از کودکي تحت پرورش خود قرار داد
[ چهارشنبه 23 اسفند1391 ] [ 10:3 ] [ نیلوفر ] [ ]


یک داستان جالب

یك تاجر آمریكایى نزدیك یك روستاى مكزیكى ایستاده بود كه یك قایق كوچك ماهیگیرى از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهى بود!

از مكزیكى پرسید: چقدر طول كشید كه این چند تارو بگیرى؟ مكزیكى: مدت خیلى كمى ! آمریكایى: پس چرا بیشتر صبر نكردى تا بیشتر ماهى گیرت بیاد؟ مكزیكى: چون همین تعداد هم براى سیر كردن خانواده‌ام كافیه ! آمریكایى: اما بقیه وقتت رو چیكار میكنى؟ مكزیكى: تا دیروقت میخوابم! یك كم ماهیگیرى میكنم! با بچه‌هام بازى میكنم! با زنم خوش میگذرونم! بعد میرم تو دهكده میچرخم! با دوستام شروع میكنیم به گیتار زدن و خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با این نوع زندگى !

آمریكایى: من توی هاروارد درس خوندم و میتونم كمكت كنم! تو باید بیشتر ماهیگیرى بكنى! اونوقت میتونى با پولش یك قایق بزرگتر بخرى! و با درآمد اون چند تا قایق دیگه هم بعدا اضافه میكنى! اونوقت یك عالمه قایق براى ماهیگیرى دارى ! مكزیكى: خب! بعدش چى؟ آمریكایى: بجاى اینكه ماهى‌هارو به واسطه بفروشى اونارو مستقیما به مشتریها میدى و براى خودت كار و بار درست میكنى... بعدش كارخونه راه میندازى و به تولیداتش نظارت میكنى... این دهكده كوچیك رو هم ترك میكنى و میرى مكزیكو سیتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نیویورك... اونجاس كه دست به كارهاى مهمتر هم میزنى ...

مكزیكى: اما آقا! اینكار چقدر طول میكشه؟ آمریكایى: پانزده تا بیست سال ! مكزیكى: اما بعدش چى آقا؟ آمریكایى: بهترین قسمت همینه! موقع مناسب كه گیر اومد، میرى و سهام شركتت رو به قیمت خیلى بالا میفروشى! اینكار میلیونها دلار برات عایدى داره ! مكزیكى: میلیونها دلار؟؟؟ خب بعدش چى؟ آمریكایى: اونوقت بازنشسته میشى! میرى به یك دهكده ساحلى كوچیك! جایى كه میتونى تا دیروقت بخوابى! یك كم ماهیگیرى كنى! با بچه هات بازى كنى ! با زنت خوش باشى! برى دهكده و تا دیروقت با دوستات گیتار بزنى و خوش بگذرونى!!!


مکزیکی نگاهی به مرد آمزیکایی کرد و گفت :خب من الانم که دارم همینکارو میکنم!!!

[ چهارشنبه 9 اسفند1391 ] [ 11:45 ] [ نیلوفر ] [ ]


عشق

مینویسم نامه ای و روزی از اینجا میروم*

با خیال او ولی تنهای تنها میروم*

در جوابم شاید او حتی نگوید کیستی؟*

شاید او بگوید لایق من نیستی*

مینویسم من که عمری با خیالت زیستم*

گاهی از من یاد کن* حالا که دیگر نیستم*

[ یکشنبه 6 اسفند1391 ] [ 22:59 ] [ نیلوفر ] [ ]


Valentine SmS Radsms.Net  اس ام اس تبریک ولنتاین ۲۰۱۳

میدونی ولنتاین یعنی چی ؟ یعنی اینکه یادمون باشه یه عاشق واقعی باید فقط به یه نفر دل ببنده و تا آخر عمر هم عاشقانه عاشقش باشه

[ دوشنبه 23 بهمن1391 ] [ 19:52 ] [ نیلوفر ] [ ]


ایا میدانید؟

این مطلب را شاید خیلی خوانده یا دیده باشیم،اما به دوباره خوانی آن می ارزد.....
 آیا میدانید که:
اعراب به ما آموختند که آنچه را که میخور...یم "غذا" بنامیم و حال آنکه در
زبان عربی غذا به "پس آب شتر" گفته میشود. در دهخدا بخوانید: غذا. [ غ َ] (ع اِ) بول شتر. (اقرب الموارد). رجوع به غذی شود.
دهخدا توصیه کرده است به جای غذا از پزا استفاده کنیم: دهخدا: پزآ ( پز + آ ) ، پخته شده و آماده گردیده ، واژه پزا را میتوان بجای غذا که هموزن یکدیگر میباشند بکار برد تا با این روند از درایش واژگان ناپسند بیگانه در زبان پارسی خودداری نمود
و
اعراب به ما آموختند که برای شمارش جمعیّتمان کلمۀ "نفر" را استفاده کنیم
و حال آنکه در زبان عربی حیوان را بااین کلمه میشمارند و انسان را با
کلمۀ "تن" میشمارند؟ شما ۵تن آل عبا و ۷۲تن صحرای کربلا را بخوبی
میشناسید.
اعراب به ما آموختند که "صدای سگ" را "پارس" بگوئیم و حال آنکه این کلمه
نام کشور عزیزمان میباشد؟
اعراب به ما آموختند که "شاهنامه آخرش خوش است" و حال آنکه فردوسی در انتهای شاهنامه از شکست ایرانیان سخن میگوید.

عرب به ما کلمه ی اٌمت را آموخت به معنای ((گلیه ی شتر)) اعراب به ایرانیان را موالی نامیدند....
آیا بیشتر از این میشود به یک ملّت اهانت کرد و همین ملّت هنوز نمیفهمد، که به کسانی احترام میگذارد که به او نهایت حقارت را روا داشته اند وهنوز با استفادۀ همین کلمات به ریشش می خندد.
آیا در کتاب سفینه البهار نمیخوانیم که :
بالاترین ایرانی از پست ترین عرب پست تر است؟!!!!
 
لطفا نگید همه ی اینها تصادفی ست!
اگر کمی عرق ملي داريد براي بقيه دوستانتان نيز ارسال كنيد

HIRBOD

آیا میدانید که:
اعراب به ما آموختند که آنچه را که میخور...یم "غذا" بنامیم و حال ...آنکه در
زبان عربی غذا به "پس آب شتر" گفته میشود. در دهخدا بخوانید: غذا. [ غ َ] (ع اِ) بول شتر. (اقرب الموارد). رجوع به غذی شود.
دهخدا توصیه کرده است به جای غذا از پزا استفاده کنیم: دهخدا: پزآ ( پز + آ ) ، پخته شده و آماده گردیده ، واژه پزا را میتوان بجای غذا که هموزن یکدیگر میباشند بکار برد تا با این روند از درایش واژگان ناپسند بیگانه در زبان پارسی خودداری نمود
و
اعراب به ما آموختند که برای شمارش جمعیّتمان کلمۀ "نفر" را استفاده کنیم
و حال آنکه در زبان عربی حیوان را بااین کلمه میشمارند و انسان را با
کلمۀ "تن" میشمارند؟ شما ۵تن آل عبا و ۷۲تن صحرای کربلا را بخوبی
میشناسید.
اعراب به ما آموختند که "صدای سگ" را "پارس" بگوئیم و حال آنکه این کلمه
نام کشور عزیزمان میباشد؟
اعراب به ما آموختند که "شاهنامه آخرش خوش است" و حال آنکه فردوسی در انتهای شاهنامه از شکست ایرانیان سخن میگوید.

عرب به ما کلمه ی اٌمت را آموخت به معنای ((گلیه ی شتر)) اعراب به ایرانیان را موالی نامیدند....
آیا بیشتر از این میشود به یک ملّت اهانت کرد و همین ملّت هنوز نمیفهمد، که به کسانی احترام میگذارد که به او نهایت حقارت را روا داشته اند وهنوز با استفادۀ همین کلمات به ریشش می خندد.
آیا در کتاب سفینه البهار نمیخوانیم که :
بالاترین ایرانی از پست ترین عرب پست تر است؟!!!!

لطفا نگید همه ی اینها تصادفی ست!
اگر کمی عرق ملي داريد براي بقيه دوستانتان نيز ارسال كنيد

[ دوشنبه 16 بهمن1391 ] [ 12:25 ] [ نیلوفر ] [ ]


کارایی مامان و بابا تو خونه

طنز؛ کارایی مامان و بابا تو خونه!
[ چهارشنبه 4 بهمن1391 ] [ 11:41 ] [ نیلوفر ] [ ]


سکوت تلخ



[ شنبه 30 دی1391 ] [ 16:27 ] [ نیلوفر ] [ ]


درد

درد را از هر طرفش که بخوانی درد است ، دریغ از درمان که عکسش نامرد است

        دوست دارم بشینم ساعت ها به این آقاهه نگاه کنم و همراهش گریه کنم....

[ چهارشنبه 20 دی1391 ] [ 12:29 ] [ نیلوفر ] [ ]


خدا...

بازم دلم تنگ شده

 

بازم دستاتو کم دارم

 

کجایی؟

 

کم آوردم ای خدا .........

[ یکشنبه 17 دی1391 ] [ 12:49 ] [ نیلوفر ] [ ]


برای تو...

دوست عزیزی که گفتی چرا رنگ وبمو تغییر دادم!!!

با عرض پوزش قالب به رنگ سبز پیدا نکردم.یعنی پیدا شد اما نمیدونم چرا تو اون قالب نوشته هام نمایش داده نشد.

اما به جاش این اهنگ رو فقط به خاطر تو گذشتم رو وبم.

البته اگه هنوز به این اهنگ علاقه داشته باشی...

[ جمعه 15 دی1391 ] [ 14:23 ] [ نیلوفر ] [ ]


روزهای کودکی

*می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود .*
* عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد *
*بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ... *
*بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند . *
*تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند. *
*تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود *
*و معنای خداحافـظ، تا فردا بود...!*

[ جمعه 15 دی1391 ] [ 13:51 ] [ نیلوفر ] [ ]


آری داستان ، داستان فقر است

پرونده اش را زیر بغلش گذاشتند و بیرونش کردند


ادامه مطلب
[ جمعه 15 دی1391 ] [ 13:49 ] [ نیلوفر ] [ ]


غذای سگ

توی قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد … یه آقای خوش تیپی هم اومد تو گفت : ابرام آقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم … آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه هاش … همینجور که داشت کارشو میکرد رو به پیرزن کرد گفت : چی مِخی نِنه ؟ پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت : هَمی ره گُوشت بده نِنه !

قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد گفت : پُونصَد تُومَن فَقَط آشغال گوشت مِشِه نِنه … بُدُم ؟ پیرزن یه فکری کرد گفت بده نِنه ! قصاب آشغال گوشت های اون جوون رو میکند میذاشت برای پیره زن …..اون جوونی که فیله سفارش داده بود همینجور که با موبایلش بازی میکرد گفت : اینارو واسه سگت میخوای مادر ؟ پیرزن نگاهی به جوون کرد گفت : سَگ ؟ جوون گفت اّره … سگ من این فیله هارو هم با ناز میخوره … سگ شما چجوری اینارو میخوره ؟ پیرزن گفت : مُخُوره دیگه نِنه … شیکم گوشنه سَنگم مُخُوره … جوون گفت نژادش چیه مادر ؟ پیرزنه گفت بهش مِگن تُوله سَگِ دوپا نِنه …ایناره بره بچه هام ماخام اّبگوشت بار بیذارم !

جوونه رنگش عوض شد … یه تیکه از گوشتای فیله رو برداشت گذاشت رو آشغال گوشتای پیرزن … پیرزن بهش گفت: تُو مَگه ایناره بره سَگِت نگیریفته بُودی ؟ جوون گفت چرا ! پیرزن گفت ما غِذای سَگ نِمُخُورم نِنه … بعد گوشت فیله رو گذاشت اونطرف و آشغال گوشتاش رو برداشت و رفت ! قصابه شروع کرد به وراجی که خوبی به این جماعت نیومده آقا … و از این خزعبلات … و من همینجور مات مونده بودم !!
[ جمعه 15 دی1391 ] [ 13:49 ] [ نیلوفر ] [ ]


نیلوفرانه

خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن

ز غم های دگر غیر از غم عشقت رها کن

تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری

شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن

خدایا بی پناهم ز تو جز تو نخواهم

اگر عشقت گناه است ببین غرق گناهم

دو دست دعا فرا برده ام بسوی آسمان ها

که تا پر کشم به بال غمت رها در کهکشان ها

چو نیلوفر عاشقانه چنان می پیچم به پای تو

که سر تا پا بشکفد گل ز هر بندم در هوای تو

بدست یاری اگر که نگیری تو دست دلم را دگر که بگیرد

به آه و زاری اگر نپذیری شکسته دلم را دگر که پذیرد

[ یکشنبه 3 دی1391 ] [ 23:46 ] [ نیلوفر ] [ ]


چرا قالب وبلاگم پریده؟؟؟؟


[ شنبه 2 دی1391 ] [ 22:40 ] [ نیلوفر ] [ ]


از امروز دیگه فقط دنیا دو روزه.....
[ چهارشنبه 29 آذر1391 ] [ 14:59 ] [ نیلوفر ] [ ]